تبليغاتX
فرشته ای از جنس خاک

فرشته ای از جنس خاک

یادگاری

دیگه کسی نمونده که از شکستن بال شهاب های آسمون فریاد بزنه
حیف دیگه کسی نمونده که نقش عشق را روی تار و پود مهتاب بزنه
غیر از باد دیگه کسی نمونده که از دوری ابر توی کوچه پرسه بزنه
آره دیگه کسی نمونده که مثل موج تن زخمی شو به صخره های نرم بزنه
آه دیگه کسی نمونده که مثل شبنم خودش رو به خاطره خنده گلبرگ دار بزنه
تو که می دونی دیگه کسی نمونده که مثل ستاره برای غم دوری سو سو بزنه
می گفتم دیگه کسی نموده که مثل قناری با چشم های خیس توی قفس شکسته تو آسمون پر بزنه
دیگه کسی نمونده که پروانه بشه به عشق شمع تو آتیش غلت بزنه
دیگه کسی جز تو نموده که ته دل سپهر ریشه بزنه
تقدیم به تو ای بهترین کادویی که خدا به من در روز تولدم داد
از سپهر مهرور
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

عاشق


شاید یه روز بفهمه که من به خاطره حرارت وجودش عاشق شدم

شاید یه روز بفهمه که مقابلش اشک های عاشقی ریختم

شاید یه روز بفهمه که به خاطرش خیلی از روزها خودم رو تغییر دادم

شاید بفهمه که شب و روز روز و شب دورش می گشتم تا خوشحال بشه

توی آسمان داش پرواز می کردم و مست میشدم

آخر هم در یکی از شبهای بهاری جلوی چشمانش پرپر شدم تا بفهمه که چقدر دوستش دارم

شاید فهمید شاید هم نه

نامه ی عاشقانه ی ابری به خورشید

تقدیم به همه ی عاشق های واقعی

نوشته شده توسط سپهر مهرور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

میز همیشگی



از آخرین لحظه ای که دیدمت سال هاست که میگذره

باز هم کنار همون میز قدیمی کنار پنجره رستوران همیشگی غرق در نگاه کردن قطرات بارون شدم

آره به یاد دارم که تو آسون رفتی و سخت دل کندی

اشک های روی گونه ام رو با دست هایی که هنوز طراوت دست های تو رو به یادگار داره لمس می کنم

هنوز صدای خنده های شیرینت توی گوشم می پیچه

این احساس بی تو بودن دیگه در من غرق شده و چه دلگیره ثانیه های بی تو بودن

اما هنوز هم من به یاد تو کنار پنجره قهوی تلخ رو سر میکشم

آره عزیزم این پیمون من بود بی تو من تنها می مونم تا همیشه

دوای زخم این دل پژمرده تکرار خاطرات با تو بودن هست

تقدیم به عشقم که در نوشتن این متن به من کمک کرد و هیچ وقت منو تنها نذاشته 

">

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

عبور ممنوع

یادت میاد از وقتی شروع کردیم سال ها می گذرد

با هم شروع کردیم عاشقانه

تو کاشتن اون خیلی عجله داشتیم

از لحظات شیرین غافل شدیم و به انتظارش نشستیم

یادت میاد وقتی شروع به بزرگ شدن کرد همه جا پر شد

اما....

اما حالا چی؟؟؟؟

لحظات انتظار جی به ما داد؟؟؟

به نظر همه هیچی

این ماها بودیم که اون را کاشتیم

حالا اگه میتونید جولوی رشد این همه دیوار را بگیرید

از سپهر مهرور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

پرواز



امروز صبح بر خلاف همیشه مغزم رو روغن کاری نکردم

به سختی به جای 50 بار 20 بار مسواکم رو تو دهنم چرخوندم

رنگ کت شلوار و کرواتم با هم جور نبود

انعکاس نور خورشید از توی شیشه های ساختمون های غول پیکر چشمامو اذیت می کرد

در حال گذر به صورت کاملا اتفاقی وارد یه مغازه عجیب شدم

از فروشندش یه قلب کوچولو خریدم

تمام شب و با هم بودم

شب تو بغلم آروم گرفت

اون مدام میگفت من عاشق پروازم ولی تو مغازه اسیر قفس فروشنده بودم

صبح با صدایی بلند از خواب پریدم

در پنجره نیمه باز بود یه لیوان مشروب و یه سیگار که به سختی دود

می کرد رو میز بود

اون به آرزوش رسید

حالا هروز به قفس خالی که خردیم با حسرت نگاه می کنم

نویسنده:سپهر مهرور

تقدیم به بهترین اتفاق زندگیم

">


+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

مترسک


بیدار شدم حالا وقتشه!

نفس نفس زنان خودمو رسوندم کنار باغچه

مطمئن نبودم یعنی جاش امنه؟

باغچه رو با بیلی که دستش نصف شده بود می کندم

صدای ناله ی یه سگ تیر خورده تو باد می پیچید

همه چیز خفه و تاریک بود

کم کم به ته باغچه رسیده بودم

تا حالا فکر می کردم زمین پاکه

با دیدنه این همه کرم شک کردم

مغزم گذاشتم تو یه کاسه خاکش کردم

3 روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم دیدم وسطَه باغچه یه مترسکه

نویسنده:سپهر مهرور


+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

ایستگاه!!!!!


عشق

یادم نمی یاد می یاد شاید هم نیاد

به نور تاریکه خورشید قسم  میاد

به بوی گل های بی بوی باغچه مامانی قسم  میاد

به این مغزهای متروکه قسم میاد

به نامه های سفید نوشته شده قسم میاد

به لطافت خارهای ساقه گل قسم میاد

قسم به خدای تنهای دل های شلوغ میاد

میاد

از سپهر مهرور

">

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

داستان کوتاه

هوا سرده!

طوری که بخار دهنم رو هوا می مونه

با صدای تیر از خواب پریدم

یکی داشت ناله می کرد

از اتاق بیرون رفتم رو زمین افتاده و تکون نمی خوره

برق رو زدم زانو زدم

اون مرده

یک دونه اشک روی گونه اش در حال خشک شدنه

اون منم

دیگه می تونم تنها زندگی کنم

مثل بقیه

از سپهر مهرور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

نگاه


That energy of observing is marvelous

When you desire someone so much, and she's right there in front of you , theres something very special about not touching , and just letting the light caress her.

Bert stern

Photographer

نیروی نگاه بسیار شگفت انگیز است.

زمانی که در آرزوی کسی هستی که درست مقابل توست نیروی خاصی وجود دارد و تنها با نگاهت می توانی احساست را منتقل نمایی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

شعر


دیشب هوا سرد بود مثل همیشه

تن تو گرم بود خلاف همیشه

دیشب صدای باد تند بود مثل همیشه

نفس های تو آروم بود خلاف همیشه

دیشب آسمون از ستاره خالی بود مثل همیشه

تو چشم های تو نور بود خلاف همیشه

دیشب تاریک بود مثل همیشه                  

دل تو روشن بود خلاف همیشه

دیشب صدای بارون نمی آمد مثل همیشه

رو گونه هات خیس شده بود خلاف همیشه

دیشب آسمون بسته بود مثل همیشه

قلب تو پر بسته شده خلاف همیشه

دیشب...

از سپهر مهرور تقدیم به عزیزترینم


+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

سخن

چرا آدما بعضی وقت ها احساس خوشبختی نمی کنند؟؟؟؟

چون لحظات سختی  که در گذشته داشتند را فراموش  می کنند.


از عشقم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

شعر


بسه دیگه گوشیتو نگاه نکن

به چی دل بستی طفلکی بی خودی صداش نکن

بسه دیگه از پنجره نگاه نکن

داد نکن هی خدا رو صدا نکن

بسه دیگه این همه گریه نکن

اون دیگه رفته اینطوری هق هق نکن 

بسه دیگه این همه با خدا درد و دل نکن

اون هم گوشش پر بی خودی صداش نکن

بسه این همه بهش فکر نکن

بی وفایی رسم آدما شده خودت رو جدا نکن

بسه دیگه این همه با خودت جنگ نکن

اون نمی خواد بی خودی دلت رو تنگ نکن

بسه دیگه اینقدر شب و روز ناله نکن

دیگه خاطره ها رو تو ذهنت زنده نکن

بسه دیگه اون دیگه پیشت نمیاد

عاقبت عاشقا بی وفایی یادت نمیاد

شعراز سپهر مهرور


+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

love poem

A Special World

A special world for you and me
A special bond one cannot see
It wraps us up in its cocoon
And holds us fiercely in its womb.

Its fingers spread like fine spun gold
Gently nestling us to the fold
Like silken thread it holds us fast
Bonds like this are meant to last.

And though at times a thread may break
A new one forms in its wake
To bind us closer and keep us strong
In a special world, where we belong.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

شعر


غروب

غروب که میشه باز مثه همیشه دلم تنگ میشه

انگاری تمام دردام تو دلم مثل سنگ میشه

غروب که میشه دوباره یادت میاد

آه خیلی دوستت دارم کاش یادت بیاد

غروب که میشه دیگه خورشید تموم میشه

عمر منم از زور دوریت کم کم حروم میشه

غروب که میشه کم کم همه جا تاریک میشه

دلم دیگه داره از این همه سیاهی عاصی میشه

غروب که میشه حتی دل ماه هم تنگ میشه

انگار پاهای عقربه ی ساعت خونه ی مامانی لنگ میشه

غروب که میشه هفتا دوستت دارم

چون من اینجا کنار تو عاشق ترم

از سپهر

تقدیم به اونی که همه ی این شعر ها به خاطر وجود عزیز اونه

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

داستان

مرد دیر وقت خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود 
سلام بابا یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی گفت:این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می پرسی
فقط می خواهم بدانم
اگر می خوای بدانی بسیار خوب می گویم:20دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید.بعد به مرد نگاه کرد و گفت:می شود 10 دلار به من قرض بدهید؟
مرد عصبانی شد و گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی
سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟
بعد از یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است.
شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار احتیاج داشته.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابی پسرم ؟
نه پدر بیدارم.
من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد متشکرم بابا بعد دستش را زیر بالش کرد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داره عصبانی تر شد و با ناراحتی گفت:با اینکه پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو گفت:برای اینکه پولم کافی نبود ولی حالا 20 دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

شعر

" />

گفتی چی میشه اگه دستاتو بگیرم

گفتی چی میشه اگه تو بغلت آروم بگیرم

گفتی چی میشه اگه آسمون آبی بشه

گفتی چی میشه دنیامون رنگی بشه

گفتی چی میشه سرمو رو شونت بذارم

گفتی چی میشه لبامو رو لبات بذارم

گفتی چی میشه بریم یه جای دور

گفتی چی میشه فرار کنیم از این دنیای زور

گفتی چی میشه تو آسمونا رها بشیم

گفتی چی میشه واسه هم فدا بشیم

گفتی چی میشه عاشق شدن کار همه آدما بشه

گفتی چی میشه خیانت و ترک کردن هم محال بشه

گفتم حرف نزن محاله اینا همه تو خیاله

از سپهر تقدیم به یک دونه عشقم س

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

شعر

اگه

اگه چشم به راه موندی گریه کن

اگه روی یه صندلی چوبی نشستی آسمونو می بینی گریه کن

اگه دیدی تو بازیچه بودی گریه کن

اگه فریب خوردی گریه کن

اگه شکست خوردی گریه کن

اگه دیدی دیگه هیچی برای زندگی کردن نداری گریه کن

اگه دیدی نارو خوردی گریه کن

اگه دیدی احساساتو به بازی گرفتن گریه کن

اگه دوست داری گریه کنی گریه کن

اگه گریه نبود عشق هم نبود

اگه عشق هم نبود اشکی هم نبود

اگه اشکی هم نبود چشمی هم نبود

اگه چشم هم نبود چهره ای هم نبود

اگه چهره هم نبود انسان هم نبود

اگه انسان هم نبود خیانت هم نبود

اگه خیانت هم نبود شیطان هم نبود

آخ اگه شیطان هم نبود

اگه ...

از سپهر تقدیم به اونی که خیلی دوستش دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

داستان

یک سنت
پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.
او از پیدا کردن این همه پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.
این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستوجوی سکه های بیشتر باشد.
او در مدت زندگیش 296 سکه 1 سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی 16 سکه 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس 
مچاله یک دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره 
درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که شکلی به شکلی دیگر در
 می آمدند ندید، پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

داستان

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میری نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:
((یک بشتنی میوه ای چند است؟))
پیشخدمت پاسخ داد:((50سنت)) پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد بعد پرسید:((یک بستنی ساده چند است؟)) در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:((35سنت))
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:((لطفا یک بستنی ساده))
پیشخدمت بستنی را آورد د به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2 سکه 5سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت!!!!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  | 

توي شهر رويا , کي عاشقت کرده باز 
کي به تو دوباره , داده دو بال پرواز 
باز توي خيالت , عکس کيو کشيدي
عاشق کي شدي که , حتي اونو نديدي 
اين کيه که اسم اون روي لباته
نقش عشقش وسط برق چشاته 
اين کيه که چشماتو رو همه بسته
بوي عطرش لابه لاي نفساته
کجا قايم شده که هيشکي نديده
نکنه قاطي گونجيشکا پريده
شايدم يه جايي , يک گوشه نشسته
واسه دزديدنت نقشه کشيده 
مي ري تو اتاقتو درو مي بندي
اونجا گريه مي کني يا که مي خندي 
اون اگه چايي تلخ بعد از ظهره
تو عزيز دردونه شکل حبه قندي 
از تموم آدما دلتو بريدي
حق داري , خوبي که از کسي نديدي
گمشده قلباي عاشق توي اين شهر
بهتره بگم : شتر ديدي نديدي !
حالا تو موندي و يک اتاق کوچيک
پرده کشيده و ساعت و تيک تيک
کاغذ سفيد و يک قلم تو دستت
عکشو کشيدي با خطهاي باريک
صورتش محوه ولي چه دلبرونه اس
مدل لباش ببين چه دخترونه اس
چطوري نديده اينطوري کشيديش
که توي چشاش يه برق عاشقونه اس 
عاشقت کرده کسي که يک خياله
حتي بودنش علامت سئواله
انتظارت واسه بوسه هاي داغش
کاش مي دونستي که يک چيز محاله...
عاشق کي شدي طفلک , عاشق کي ؟
عاشق کي شدي طفلک ... عاشق کي ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sepehr  |