دیگه کسی نمونده که از شکستن بال شهاب های آسمون فریاد بزنه حیف دیگه کسی نمونده که نقش عشق را روی تار و پود مهتاب بزنه غیر از باد دیگه کسی نمونده که از دوری ابر توی کوچه پرسه بزنه آره دیگه کسی نمونده که مثل موج تن زخمی شو به صخره های نرم بزنه آه دیگه کسی نمونده که مثل شبنم خودش رو به خاطره خنده گلبرگ دار بزنه تو که می دونی دیگه کسی نمونده که مثل ستاره برای غم دوری سو سو بزنه می گفتم دیگه کسی نموده که مثل قناری با چشم های خیس توی قفس شکسته تو آسمون پر بزنه دیگه کسی نمونده که پروانه بشه به عشق شمع تو آتیش غلت بزنه دیگه کسی جز تو نموده که ته دل سپهر ریشه بزنه
تقدیم به تو ای بهترین کادویی که خدا به من در روز تولدم داد
When you desire
someone so much, and she's right there in front of you , theres something very
special about not touching , and just letting the light caress her.
Bert stern
Photographer
نیروی نگاه بسیار شگفت انگیز است.
زمانی که در آرزوی کسی هستی که درست مقابل توست نیروی خاصی
وجود دارد و تنها با نگاهت می توانی احساست را منتقل نمایی.
مرد دیر وقت خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود سلام بابا یک سوال از شما بپرسم؟ بله حتما چه سوالی؟ بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی گفت:این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می پرسی فقط می خواهم بدانم اگر می خوای بدانی بسیار خوب می گویم:20دلار پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید.بعد به مرد نگاه کرد و گفت:می شود 10 دلار به من قرض بدهید؟ مرد عصبانی شد و گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این
بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه وقت ندارم. پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟ بعد از یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار احتیاج داشته.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش
در خواست پول کند مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد. خوابی پسرم ؟ نه پدر بیدارم. من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم بیا این 10 دلاری که خواسته بودی. پسر
کوچولو نشست خندید و فریاد زد متشکرم بابا بعد دستش را زیر بالش کرد و از
آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول
داره عصبانی تر شد و با ناراحتی گفت:با اینکه پول داشتی چرا دوباره
درخواست پول کردی؟ پسر کوچولو گفت:برای اینکه پولم کافی نبود ولی حالا
20 دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به
خانه بیایید؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم
یک سنت پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این همه پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستوجوی سکه های بیشتر باشد. او در مدت زندگیش 296 سکه 1 سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی 16 سکه 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله یک دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در برابر به دست آوردن این 13 دلار و26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که شکلی به شکلی دیگر در می آمدند ندید، پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میری نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید: ((یک بشتنی میوه ای چند است؟)) پیشخدمت پاسخ داد:((50سنت)) پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد بعد پرسید:((یک بستنی ساده چند است؟)) در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:((35سنت)) پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:((لطفا یک بستنی ساده)) پیشخدمت بستنی را آورد د به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت. پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2 سکه 5سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت!!!!!!
توي شهر رويا , کي عاشقت کرده باز کي به تو دوباره , داده دو بال پرواز باز توي خيالت , عکس کيو کشيدي عاشق کي شدي که , حتي اونو نديدي اين کيه که اسم اون روي لباته نقش عشقش وسط برق چشاته اين کيه که چشماتو رو همه بسته بوي عطرش لابه لاي نفساته کجا قايم شده که هيشکي نديده نکنه قاطي گونجيشکا پريده شايدم يه جايي , يک گوشه نشسته واسه دزديدنت نقشه کشيده مي ري تو اتاقتو درو مي بندي اونجا گريه مي کني يا که مي خندي اون اگه چايي تلخ بعد از ظهره تو عزيز دردونه شکل حبه قندي از تموم آدما دلتو بريدي حق داري , خوبي که از کسي نديدي گمشده قلباي عاشق توي اين شهر بهتره بگم : شتر ديدي نديدي ! حالا تو موندي و يک اتاق کوچيک پرده کشيده و ساعت و تيک تيک کاغذ سفيد و يک قلم تو دستت عکشو کشيدي با خطهاي باريک صورتش محوه ولي چه دلبرونه اس مدل لباش ببين چه دخترونه اس چطوري نديده اينطوري کشيديش که توي چشاش يه برق عاشقونه اس عاشقت کرده کسي که يک خياله حتي بودنش علامت سئواله انتظارت واسه بوسه هاي داغش کاش مي دونستي که يک چيز محاله... عاشق کي شدي طفلک , عاشق کي ؟ عاشق کي شدي طفلک ... عاشق کي ؟